تبليغاتX

هیس.صداتو می شنوه

هیس.صداتو می شنوه

شیطان به ادم سجده نکرد و کسی نفهمید شاید عاشق حوا بود

شب رفتنت ارزو میکم

نشد تا تو هستی من عاشق بشم

نشد قلب ما عشق و باور کنه

یه امشب به تقدیر من عشق تو

به حالی که من بی تو دارم قسم

به عنوان روزی که بردی منو

به حسی که گفتی می ایی قسم

به دل خواهی اولین دلهره

به گاهی که با من نبودی قسم

جدا میشی و میرود خاطره

ولی شک نکن من به تو میرسم

.........


نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط علي رضا|


تورو به خدا بعد من مواظب خودت باش

گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش

غصّم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری

شکایت از کسی نکن اگر چه خیلی دلخوری

دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون

دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمنون

دل نگرانتم همش اگه خطا کردم ببخش

بازم منو به خاطر تمام خوبیات ببخش

اصلاً فراموشم کن و فکر کن منو نداشتی

اینجوری خیلی بهتره، بگو منو نخواستی

برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوستش داری

اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری
نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط علي رضا|

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم

تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم

تو هوس باشی و تا آنسوی دريا بروی

من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم

قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!

يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟

شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم

شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من

در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم


دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم !!

..................................................

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/23ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط علي رضا|

سلام

تقریبا 5 سال که وبلاگ دارم و روزهای خوب و بد زیادی داشتم

خیلی از دوستان که بهم سر میزنن قدیمی هستن

خیلی ها هم دوستای جدیدن

همه تونو دوست دارم 

به خاطر بودنتون

مرسی که به دنیا اومدید

_____________________

یه سوال

___________

اگه بتونید به گذشته برگردید دوست دارید  چه کسی روببینید

و ازش چی میپرسید؟

______

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/17ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط علي رضا|


غروب عاشقانه


یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت اهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی میخرید؟

نوشته شده در شنبه 1390/07/16ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط علي رضا|


آخرين مطالب
» قسم
» منو ببخش
» قسمت
» سوال
» غروب
» ارزو
» تنهایی
» ماه سرطان
» تولد
» هیچ کس

 Design By : Pichak 



این وبلاگ را صفحه خانگی خود كنید