شاعر تنها(جوجوي غريب)
ربنا قسم به ياسينت هرزه را به تو و به فاطمه ات حلال ميكنم
سحر چشمان تو را آينه ميداند و من قدر آغوش تو را فاصله ميداند و من من و اين فاصلهها دشمن خوني شدهايم خطر فاصله را قافله ميداند و من پاي پرگار دل و دست شعاعِ غم تو مركز عشق تو را دايره ميداند و من چشم باراني تو موسم فصل غزل است ارزش اشك تو را صاعقه ميداند و من قصه دست من و دامن تنهايي تو ماجرايياست كه هم خاطره ميداند و من چه عجيب است سرانجام من و دامن تو ختم اين حادثه را قائله مي داند و من
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت
14:44 توسط علي رضا| |
| Design By : Night Skin |


