شاعر تنها(جوجوي غريب)
ربنا قسم به ياسينت هرزه را به تو و به فاطمه ات حلال ميكنم
مرگ اي مرگ بيا به قصد جانم با دشنه بزن بر استخوانم ازرنج حيات راحتم كن..... فارغ كن از اين بار گرانم... تآخير مكن كه وقت تنگ است.... هر لحظه درنگ بر زيانم با مركب يكه تازت اي ترك....... بشتاب يه سوي آستانم غارت كن از اين پيكر متروك ... جان را كه بّّّّّّّّّّّّّّّّّود بر سر خوانم ميدانم اگر به خانه آيي..... جز نام نماند از نشانم برخيزو بيا به خانه ي من نذر تو تمام خانمانم انديشه مكن كه ميهماني..... من بر سر سفره ميهمانم اين خانه هميشه خانه ي توست... بگذار قدم به ديده گانم ...دستي بكش و نوازشم كن... تا حس كنم آنكه جاودانم آهسته مرا بكش در آغوش... باشد كه رسم به رفتگانم ......آنان كه مرا به خود نهادند..... در خانه بدون آب و دانم ...... آنان كه از اين ميانه رفتند... رفتند و خموده شد ميانم اي مرگ مرا مكن فراموش... من سست و ضعيف و نا توانم بر حال نزار من نظر كن.... بنگر كه وبال ديگرانم... در بستر من جاي تو خاليست.... .وز هجر تو هذيان به لبانم از دور بيا و صور سر كن.... با لهجه ي خوش به خويش خوانم از باغ وجود من مپرهيز.... من آفتي فصل خزانم چون باد به دور ساقه ام پيچ... .يك باره ببر از اين جهانم با خويش ببر مرا از اين بر... من ماهي بحر بي كرانم ازآد كن از تور عذابم..... قلاب رها كن از دهانم ********************** اي سم هلاك روز پيري....اكسير وجود نوجوانم اي هست من از هستی تو هست.... اي فوت تو مرگ زندگانم اي آيه ي روشن زميني....اي نزل شريف آسمانم من نطفه ي پاك آدم هستم.....از عهد عتيق باستانم كز حادثه ي بد زمانه..... در وادي آخر الزمانم جايي كه كسي به فكر من نيست.....در مملكت غربتيانم اصلا به سراغم نمي ايند.....انگار من از جزاميانم بر چهره نقاب آدميت....همشهري اين عروسكانم بيغوله پر از طينت نا اهل.... در حلقه ي تنگ وحشيانم ...از سايه ي خويش مي هراسم... ميترسم از اينجا نگرانم در گله ي من گرگ فتادست...محتاج هياهوي سگانم .اينجاست همان بلاد ظلمت.... در حسرت نور اخترانم اينجاست همان سراي حسرت......بر بام فلك دود فغانم اينجاست كه شورو سنگلاخ است...من ريشه در آن نميدوانم اينجاست كه پاي من نه درروم.... نه ساكن ملك زنگيانم همواره فلك معلقم كرد....انگونه كه هي در نوسانم در ارض دلم زلزله بر پاست...در ماه سرم در فورانم از چرخش چرخ فلكم گيج... با حركت او در دورانم هي جوشش و هي خوشش اين ديگ...پيوسته ببين در غليانم يا سخت مچاله ميشوم من...يا در هدف تير و كمانم .يا زخمي چنگ چشم زخمم.... يا در خطر زخم زبانم خونم به پياله ريخت دنيا....از شور تهي شد شريانم وا مانده و سر خورده و مايوس...بي حوصله و بي هيجانم خاك دل من ز تخم غمباد..... پف كرد و رسيده زايمانم ليكن به هواي مردي خويش...فكر عمل سزاريانم تار بدنم ز پود وآ شد....از غصه بريده شد امانم از پاي نشسته قلب سردم..... از كار فتاده ضربانم بيمار هميشگي منم من....من زآده برج سرطانم ميخواهم از اين برج گريزم...افسوس شكسته پلكانم راهيست فرا روي حياتم... دشوار تر از هزار خوانم يا بايد از اين دخمه گريزم....يا تا ابد الدهربمانم اين دخمه پر از گرد و غبار است...جا داده نفس بر خفقانم آوار مصيبت به سرم ريخت... هي خاك ز جامه مي تكانم من بودم و آشيان خردي...شد خردو خراب آشيانم اي واي كه در مقتل مرداب...شد كشته گل نازروانم اي زلزله الساعه موعود....بر خيز بيا بده تكانم آب از سر زندگي گذشته ست...... من مرده ي بوي خوب نانم زين بيش دگر نمي شكيبم.... زين بيش دگر نميتوانم اينجا دل من سخت گرفته ست...... از دوري ماه دلستانم آن ماه كه پشت ابر گم شد.... دور از رصد منجمانم برگرد ز راه رفته اي يار.... اي حاضر از از ديده نهانم برگرد و بتاب مثل خورشيد...... از ظلمت دوزخ برهانم اين باديه جاي همچو من نيست....من آدم روضه الجنانم انجا كه شراب دارد و من... در دايره ي مي زدگانم نوشيده چو خضر از اب حيوان... از طايفه ي آدميانم آري ز الستم اب دادند........ سيراب ز جنت المكانم هر جام كه مي زنم ز كوثر... مدهوش امير مومنانم چون هور ملك ز راكعينم....چون نجم و شجر ز يسجدانم ************ لا حول ولا قوه الا تسليم خداي مهربانم. ...... پايان
| Design By : Night Skin |


