تبليغاتX
شاعر تنها(جوجوي غريب) < body>


شاعر تنها(جوجوي غريب)

ربنا قسم به ياسينت هرزه را به تو و به فاطمه ات حلال ميكنم

به خیانت ارادت دارم و کابوس سیاهی دارم

به تو شک دارم و احساس کبودی دارم

وهم و اوهام عجیبی دارم

من تورا داشتم و غم دارم

بیش دارم  ز شکست زخم عریضی دارم

من چه ها دارم و تو کوری و از عشق هوایی و هوس میدانی

میدانم و از  پشت سرت........هیسسسسسس

امیدی به تو سنگ دل زاده برج سرطان نیست!!!

........................


نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:51 توسط علي رضا| |

خدایم من بنی ادم

همانا من خدایی نفس دارم

من هوس دارم

بماند راز پیشت من خطا را دوست دارم

مستی و دیوانگی را دوست دارم

خالقم هستی؟

الوووووووو؟

انتن ندارم...قطع و وصل داره صدام.وقت اذان

من بی حیایی دوست دارم

عاشقم باری تعالی

عاشقی کردی تا حالا؟؟؟؟؟!!!!!۱

..............................

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:25 توسط علي رضا| |

سلام به گلهای نازنینی که میان به وبلاگم سر میزنن

یه شعر جدید دارم که به خاطر کمبود وقت فقط یه قسمتی

از اخرشو میزارم امیدارم خوشتون بیاد

...........

الو انتن ندارم

قطع و وصل داره صدام وقت اذان

من بی حیایی دوست دارم

عاشقی را دوست دارم من بگو باری تعالی ..عاشقی کردی تا حالا

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:9 توسط علي رضا| |

 

خدای من

خدا جونم نگاهم کن ببینم دوری از این عاشق خسته

خدا جونم چنینم

خسته ام     دورم   ملولم   پیرو فرتوتم

عزیز من خدای من بگیر دستم

اسیرم   خسته راهم  کنیزم   برده ام زارم   خمورم من

خدا جونم غریبم من

بگیر دستم خدای اسمانی ها

زمینی از تو ارامش طلب کرده

سماوی   ایزد خوبان   خدای مهربانی ها

ببین این بنده تنها ببین این ادم خاکی

چگونه سوی دامانت دو دستش را به رسم یک گدا بی ادعا زنجیر می بافد

نگاهم کن ببین خوبم   چرا از لیلیه قصه کران تا بی کران دورم

مگر نه بنده ات بودم خطا کردم به حوایت وفا کردم مرا قابیل می نامی؟

خدای پاک و قدیسم من از جا مانده های نسل ادریسم

خدای اور و ابراهیم خدای مهر و زیبایی

خدای مریم عیسی پناهم ده خدای حضرت موسی

ببینم قادر مطلق...نگاهم کن     تو ودودی ازم دوری تو مشکوکی

ببینم رب بی همتا به من نزدیکی یا دوری؟

خداوندا ببخشایم که من مستم

اهورای کبیر من هنوزم بنده ات هستم

خدایا شکر من تنهای تنهایم

خدایم ناخدایی کن که من گم کرده دریایم

خطا کردم؟؟؟؟؟؟؟

هلالم کن. بگیر جانم فدایش کن

به نام رب بی همتا

که تسلیمم

یا الله.

.............................

پایان

تقدیم یه نازنین ترین ترانه سیاه زندگی {عشق}

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 19:5 توسط علي رضا| |

تو حق نداشتی. نه نداشتی اغوشی رو که من مستحق ترین

خانه اش بودم را به مسجد هوس ببخشی

نه تو حق نداشتی

.......

؟


نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:33 توسط علي رضا|

سلام به گلهای نازی که میان بهم سر میزنن و نظر میدن

این بار که اومدم انقدر نظرای خصوصی و غیر خصوصیتون به دلم نشست که فقط میتونم

بگم فدای پنجه های با محبتتون

زود بر میگردم داستان جدیدمو میزارم دوستون دارم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:10 توسط علي رضا| |

با من برقص

سلام به همه دوستانی که بی وبلاگ این هقیر محبت دارن

تیزر جدید ترین داستانمو براتون میزارم

اگه خوشتون اومد داستان کاملشو براتون میزارم

.....

تو حق نداشتی. نه نداشتی اغوشی رو که من مستحق ترین

خانه اش بودم را به مسجد هوس ببخشی

نه تو حق نداشتی

.......

؟

منتظر نظرات خصوصی و غیر خصوصی تون هستم

راستی اسم داستان جدیدم خشم نامه هست

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 21:6 توسط علي رضا| |

                     دلم هواتو کرده انگاری                    
داری میری
بر نگردی
نازنین خدا میدونه
این دفعه بد کاری کردی
دلقکو تو قصه ها مسخره  کردی
منه اشفته رو بد.. بد رقه کردی

تو کلاغ سیاه مونو نقاشی کردی

توی بازار خیانت
عزیزم بد کاری کردی
.....................
اینم جدید ترین شعرم تقدیم به همه اونایی که مثل من غریب و تنهان

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 18:28 توسط علي رضا| |

ببين بي وفا

ميدوني چه وقتايي دلمو شكستي؟ وقتي چندتا جمله بهم گفتي

جمله هايي كه حتي حالا كه ديگه مال من نيستي بازم داره ديوونم ميكنه

....................

اولا ميگفتي  علي پس كي مياي خواستگاريم ديگه نميتونم بدونه تو...

اخرا گفتي..

قرار نيست همه اونايي كه با هم دوستن ازدواج كنن

گفتم زنم ميشي؟

ابروهاتو جمع كردي گفتي نه نه نه نه....

.........................

يه روز كه بهت گفتم چرا داري تنهام ميزاري گفتي بهم...

عشقم چند بار اومد دانشگاه ازم خواست ببخشمش من نبخشيدمش

 و اون با چشاي نازش گريه كرد و رفت

من به خاطر تو اشكاشو در اوردم...

............

هي دختر يادته من كي بودم؟

من همونيم كه واسه ديدنم گريه ميكردي

من علي من عشق به قول خودت اول و اخري

............

يه بار گفتي درس خوندي كار كردي به خاطر اون....

و

روز تولدم بهم اس ام اس دادي

ازت متنفرم

.................

متاسفم واسه دل غريبم هنوزم دوست دارم

اما دختر ديگه برنگرد چون نميخوام خجالتو تو چشماي نازت ببينم

.................

تو بر ميگردي ميدونم

ولي من بهت نميگم ازت متنفرم

سفرت داره خيلي طولاني ميشه ميترسم وقتي از سفر برگردي

خيلي دير شده باشه

برگرد

برگرد

.......................

  مي خواستم بت بگم چقدر پريشونم

 ديدم خود خواهي ديدم نميتونم

تحمل ميكنم بي تو به هر سختي

به شرطي كه بدونم شادو خوش بختي

به شرطي بشنوم دنيات ارومه

كه دوسش داري از چشمات معلومه

يكي اينجاست شبيه من يه ديوونه

كه بيشتر از خودم قدرت رو مي دونه

چي كار كردي كه با قلبم به خاطر تو بي رحمم

تو مي خندي چه شيرينه . گذشتن. تازه ميفهمم

تورو ميخوام تموم زندگيم اينه

دارم ميرم ته ديوونگي اينه

نميرسه به تو حتي صداي من

تو خوش بختي همين بسه براي من

 .......................................

تولدم مبارک مگه نه؟

۱۱/۳/۱۳۶۵

مثل زمان نوشتن این پست

جالبه مگه نه؟!!!! 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:3 توسط علي رضا| |




بازم دلم گرفته و راهي جز دردو دل با وبلاگ خستم ندارم

وبلاگي كه درست هم سن اشناييم با پريه با اين تفاوت كه وبلاكم موند پشم و تنهام نزاشت
وبلاگ من مرده مرام داره پشتمو خالي نكرد حتي وقتي كه پيشش نبودمو تو غربت بودم
وفاشو با صبوري و راز داريش بهم ثابت كرد.
يكي بود يكي نبود
..............................................
پري حالا ديگه ميدونه كه ميدونم چرا تركم كرده
من گذاشتم بره اما سخت ترين جاي داستان عشق منو پري اينجاست كه نيمه راه بودنشو
انداخت گردن تقدير. نه من با تقدير 23 ساله كه از نزديك دوستي و اشنايي دارم
رفتنت تقدير نبود. تقدير رفتن تو بود.
خدايا از تو ميپرسم اگه قرار بود پيشم نمونه و ولم كنه و بشه سوگلي يه مرد ديگه
چرا سر راهم قرارش دادي؟
خواستي تنبيهم كني؟ خواستي با چوب بي صدات منو يزني تا صدات كنم؟
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا دارم صدات ميكنم بشنو
پري پري پري چه اسم قشنگي. و چه تقدير زشتي
ننگ به تو سرنوشت.. كي بود تورو واسم نوشت!!!!!!
دختر يادته چي بودم؟ حالا ببين چيكارم كرديو چي شدم. رفتي؟ بي پناه شدم ببين!!
اره به قول خودت بهت بدي كردمو واست كاري نكردم ولي خداي كه تورو بهم دادو گرفت ميدونه
هر چي ازم بر اومد انجام دادم. كم اوردم چون ذاتا نداشتمو كم داشتم تو بيشترينم بودي كه...
اخريا ميدونستم ديگه دوسم نداري ولي به خاطرت به هر دري ميزدم حتي مرديمو شكستمو هاي هاي پيشت گريه كردم
هرچي بيشتر خواستمت بيشتر ازم دور شدي دور و دورتر خدا نگهدارت
هميشه تو خيالم باهات حرف ميزدم بهت ميگفتم بهم نگو پاي كسي ديگه وسط بزار خودمو گول بزنم
بزار فكر كنم فقط مال مني بي انصاف حتي اين كارم نكرديو تو صورتم نگاه كردي و گفتي كسي ديگه رو دوست داري
اخرين بارا ازت خواستم يه بار ديگه دستتو بهم بدي و بزاري واسه اخرين بار ببوسمت
اخم كردي گفتي بورو ابرومو نبر
و منم رفتم غريب و تنها شدم اما تو خانوم و كس و كار دار شدي
مگه همه كست نبودم؟ نه؟؟؟؟
ازت خواستم حد اقل دم اخري حرفامو بشنوي خواستم دردامو بهت بگم اما با دستات گوشاتو گرفتي و گفتي برو
ببين رفتم!
حالا كه واقعا ميخواي بري منو ببخش از اينكه ديگه نايي ندارم واسه موندنت تلاش كنم
ميدونم واست خيلي كم بودم و با تمام كم بودنم دلم نيومد تلافي كنمو برنجومت
عشق من اين شعر تقديم بهت
.......................
خودت ميدوني ميدونم...دليل رفتنت چي بود
اما ميتونستي بري...چرا ميگي قسمت نبود
اگه قسمت نبود چرا تو موندي؟..خدا چرا مارو به هم رسوندي
اگه ميدونستي يه روزي ميري..... چرا روزارو تا اينجا كشوندي؟
چي بودم چي شدم به خاطر تو...ولي پشت دلم رو خالي كردي
حالا اسمت مياد گريم ميگيره...نميدوني كه با دلم چه كردي
اگه در حق تو خوبي نكردم...بدون كه خالي بود دستاي سردم
ولي من در عوض هرچي كه بودم...با احساسات تو بازي نكردم
اگر چه ميدونم دوسم نداري... به هر در ميزنم تنهام نزاري
اگه پاي كسي هم در ميونه...بزار اسمت اقلا روم بمونه
دم اخر بزار دستت تو دستام... بزار بهت بگم دردم چي بوده
فقط لطفي كن و حرفامو بشنو...شايد ديگه نگي قسمت نبوده
اگه تصميم رفتن رو گرفتي... ببخش اگه پشيمونت نكردم
اره من واسه تو كم بودم اما.... با احساسات تو بازي نكردم
...........................
با پاك ترين قسمت وجودم كه خونه خداست ازت خدا حافظي ميكنم
خدا نگهدار بانوي نا رفيق

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:46 توسط علي رضا| |

سلام به همه دوستايي كه تو اين مدت تنهام نذاشتن

من بعد از42 روز برگشتم تهران و به وبلاگم سر زدم

مخصوصا قسمت نظرات

وچيز جالبي كه توجه منو جلب كرد 2تا نظر بي رحمانه پري خانوم بود كه بازم مجبورم چيزايي رو تعريف كنم

پس با دقت بخونيد

.............

سلام پري خانوم

بله حق با شماست منم اشتباه كردم منم اشتباه داشتم ولي هيچ وقت كسي رو وارد زندگيت نكردم

هيچوقت


هميشه تنها كس بي كسيم بودي اينو خدا ميدونه

پس خيانت و نا مرديتو با اين كارا مخفي نكن

................

اما يشنويد از قصه پري خانوم قصه ما

.............

پري بر عكس من دختر بي پولي نبود و همين هميشه باعث ميشد اون خرج كنه به جاي من

و در عوض منم از تمام چيزي كه داشتم براي پري مايه ميذاشتم

............

پري خانوم يادته وقتي بهم گفتي بريم با حميد داداشت شمال پول نداشتم به خاطرت

دستبند طلايي كه مامان برام يادگاري خريده بود رو فروختم كه پيش هم باشيمو خوش حالت كنم؟

بيا بيا پري بازم بگو علي دروغ ميگه

پري خانوم يادته وقتي مشكل مالي داشتي از تموم مال دنيا فقط يه گوشي موبايل داشتم و به خاطرت فروختم؟

بگو دروغ ميگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پري من نداشتم هيچي تو زندگيم جز تو نداشتم كه نداشته هامم با بي رحمي ازم گرفتي

خانوادم هميشه پشتت بودن و در حقت نامردي نكردن

محبتي كه مامان كرد در حق منو تو فراموش كردي؟؟؟؟؟
خيلي بي شرمي اگه بگي اره

.......................

پري تو دلمو شكستي ولي نفرينت نكردمو بدتو نخواستم

به خاطرت اومدم تو غربت سربازي اما پشتمو به خاطر عشق قديميت كه برگشته بود خالي كردي

دروغ ميگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

.....................

كسي به تو تهمت نزد اين تو بودي كه با بي شرمي تو چشاي عاشقم نگاه كردي و گفتي ازت بدم مياد

مگه گناهم چي بود؟

اين كه پيشت نبودم و تو غربت بودم؟

اينكه دوست داشتم

اينكه ديگري رو بيشتر دوست داشتي؟

.......

وبلاگتم ديدم مطلب قبلي رو پاك كرده بودي كه در مورد عليت بود؟ اما چرا؟ نفهميدم

خوب بي انصاف تو كه علي داشتي چرا منو تو غربت ول كردي خوب همون قبل خدمت ميرفتي

.............

و در اخر ابنم بگم

ديروز كه تو پادگان بودم پري بهم زنگ زد و گفت فردا كه داري مياي ميخوام بيام فرودگاه دنبالت

گفتم نه نميخواد

گفت من ميام و خدا حافظي كرد

من امروز اومدم و پري تو فرودگاه نبود

.............

اينم اخرين محبتش

من ميدونستم كه چرا ميخواستي بياي

ميخواستي ماشينتو نشونم بدي ميخواستي بهم نشون بدي از وقتي عشق جديد داري چقدر پولدار و خوشبختي!!!!!!!!!!!!!

مباركت باشه خانوم گلم.

...............

به قول مادرت من نحسم از روزي كه اومدم تو زندگيت بد مياري

راست ميگفت انگاري

خوشبخت شو اين يه دستوره خانومم.

..................

و در اخر شعري كه تقديم ميكنم به...


..................

ديگه مجبور نيستي هرجا كه ميري....ازم اجازه رفتن بگيري

ميشه با هركي كه خواستي بجوشي...اصلا هرچي دلت ميخواد بپوشي

ميشه به هر كي ميخواي دل ببندي...يا با غريبه ها بگي بخندي

وقتي دير ميكني يا ميري جايي... ديگه نيستم بهت بگم كجايي

نرو تنهام نزار با دردو غمهام...اگر چه دلخوري از خيلي حرفام

به قراني كه از سايش گذشتم... به مرگ هر دوتامون خيلي تنهام

نگو ميبينمت يه روزه ديگه...اخه احساس من اينو نميگه

نميتونم قبول كنم نباشم...تر و خشكت كنه يه مرد ديگه

خداحافظ هميشه بهتر از من...هميشه يا كه هر جا سر تر از من

تو چشمات بهترين بودم تو دنيا.. نميديدي اگر چه كمتر از من

خدا حافظ كه رفتي بي بهونه...از اين خونه دلم بدجوري خونه

به جاي سر به روي شونه من....تو يادم خاطرات تو ميمونه

اگه كوه طلا واست بياره... اگه دنيا رو زير پات بزاره

بازم دستاي خاليم خوب ميدونن...كه هيشكي قد من دوست نداره

گلت خشك شد ولي هرگز نمرده...زمان بوي تو رو از خونه برده

دلم خوش بود مياي يه شب تو خوابم...ولي چند ماهه كه خوابم نبرده

داري ميري ولي پيشت ميمونم....واست هيچي نبودم خوب ميدونم

ولي من در عوض هر جا كه باشم...واست تا اخر عمرم ميخونم

شايد خيلي چيزا مي خواستي... اما منم هيچي نداشتم پات بريزم

انقدر بغضم رو پنهون كردم از تو ....از اون روزي كه تو رفتي مريضم

قديما يادمه ميرفتي جايي ....هميشه يه خدا حافظ ميگفتي

چقدر اسون باهات شدم غريبه ....بازم پشت سرم چيزي شنفتي؟

الان داغي نميفهمي چي ميگي.... تو مديوني اگه يادم بيوفتي

...................

اينم قولي كه داده بودم در مورد يه شعر واقعي



نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:2 توسط علي رضا| |

سلام

 

بزاريد از اين جا شروع كنم كه منو پري تو چت با هم اشنا شديم و به مرور عاشق و دلبسته هم شديم.

پري دختر خوب و مهربوني بود كه با بي پولي من كنار ميومد

در ضمن پري عاشق اسم من بود {علي}

.....

روز 17 فروردين رفتم خواستگاري پري

و پدرش تا جا داشت منو كوچيك كرد و مال دخترشو به روم زد

و در اخر بهم گفت برو سربازي بهت دختر بدم

به عشق پري و به خاطر پري دختري برام مهم نبود جز پري

منو پري روزهاي خوبي داشتيم تا اينكه يواش يواش سايه شوم تقدير افتاد رو خونه قشنگمون

حالا يك سال گذشته و من بايد ميرفتم به خاطر پري سربازي ولي دل كندن واسه جفتمون سخت بود

تا اينكه تو يه شرايط بحراني اسمم واسه سربازي در اومد و تو بدترين شرايط زندگي

منو پري از هم جدا شديم

روز اخر تو ترمينال وقتي ميخواستم برم و جدايي از پري برام مثل كابوس بود

من رفتم سربازي و تمام اميدم پري و محبت پري بود تو اموزشي داستان دختر داييم رو شد

كسي كه تو گذشته تو زندگيم بودو ديگه نبود و پري جاشو برام پر كرده بود

......

اولين شروع

.....

پري زنگ زد بهم و مثل هميشه قربون صدقه من نرفت و اين برام عجيب بود

تا اينكه معلوم شد پري خانوم واسه دلايل نا معلوم ميره خونه راضه و شروع ميكنه به گريه و كنجكاوي كه تو

چي ميخواي تو زندگي علي و راضيه هم كه فرصتو خوب ميبينه براي دوباره به دست اوردن من

از هيچ راستو دروغي دريغ نميكنه و پري هم اشتباه كردو به اين نتيجه رسيد كه من نامردم

ولي خدا تو شاهدي كه اينطور نبود

قسمت دوم

....................................

خلاصه براي اينكه پري از دست ندم ازش خواهش كردم كه از زندگيم نره

و بعد ار 2 هفته از صدقه سري پري خانوم كاريو كه نكردمو با منت تو سرم زدو مثلا منو بخشيد

اموزشي تموم شد و من با هزار اميد برگشم تهران به عشق ديدن پري

12 روز مرخصي داشتم

تو اين 12 روز پري به بهونه هاي مختلف منو پيچوند يه بار عمش مرد 3 روز بعد پسر عمش مرد

2 روز بعدشم تصادف كرد دستش شكست و واي كه من داشتم از ناراحتي دق ميكردم

و پري داشت مسير ديگه اي ميرفت و منه ساده فكر ميكردم بنده خدا مشكل داره

و ناراحت بودم از اينكه قدرت مالي نداشتم مشكلاتشو حل كنم

12 روز مثل باد گذشت و من راهي شدم برم پادگان نيرو دريايي بوشهر

و با كلي سفارش و دا تنگي از پري جدا شدم

يك ماه گذشت و پري روز به روز از من دورتر و دور تر ميشد

و من نميفهميدم دليلش چيه من غريب و تنها و دلتنگ پري بودم و پري خانم......

زنگ زدم گفتم من دارم ميام تهران ولي پري مثل اشغال باهام رفتار كرد و در ادامه گفت به خاطر ماموريت اداري داره ميره اردبيل

گفتم از اينجا مستقيم ميام اردبيل با هم كارت تموم شد برگرديم

يه دفعه هول كردو با كلي بازي منو پيچوند

منم از اونجايي كه جز پري هيچكسو نداشتم گفتم ميام تهران منتظر ميمونم برگردي.....

قسمت سوم

..........................

اومدم تهران هرچي زنگ ميزدم به پري از هر 100 بار يه بار به زور جواب ميداد و جالب اينجا بود كه

اين ماموريت اداري روز 5 شنبه و جمعه بود اونم اداره هزينشو نميداد

عجببببببببببببببببب!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه قرار بود پري مياد تهران بياد مستقيم خونه ما

اومد تهران و مستقيم منو پيچوند و رفت خونه عمششش

عجب!!!!!!!!!!!
من ديگه شكم داشت به يقين تبديل ميشد پري عوض شده بود اخلاقش سر زدنش و كلا پري بودنش

تو اون 6 روزم كه تهران بودم 2 بار پريو ديدم اونم با خواهش

راستي قبل اينكه برم پري بهم گفته بود دوست داره پالتو و پوتين بخره ولي پول نداره

پري ميدونست من ادم بي پولي هستم و نميتونم بخرم براش ولي به خاطر پري تونستم چه جوري؟؟

من يه ابر بانك داشتم كه هر 2 ماه يه بار 60 هزار تومن ارتش به حسابم ميريخت كه تا اخر سربازي ميشد تقريبا

600 هزار تومن من اون عابرو فروختم 200 هزار تومن و همه چيزي كه پري ميخواستو براش خريدم

ولي حالا ديگه ميدونستم جز من كساي ديگه اي هم تو زندگيشن ولي نمي خواستم باور كنم

اخه احمق بودم و ساده دل

رفتم پادگان با 10 هزار تومن پول واسه يه ماه و من يه ماه بي پولي كشيدم و صدام در نيومد

روزا ميگذشت و پري هم روز به روز ازم دورتر ميشد

تا جايي كه يه روز كه داشتم با پري حرف ميزدم خواستم مثلا خودمو لوس كنم كه پري مثلا نازمو بكشه

به جاش پري بهم گفت علي تو تنهايي به من چه!!!!!!!!!!!!!
واي خدا باورم نميشد دنيام داشت خراب ميشد گوشي رو گذاشتم و تصميم گرفتم پري رو واقعا فراموش كنم

2 هفته بدون خبر از پري گذشت و من داشتم ديوونه ميشدم

تا اينكه يه شب پري زنگ زد و گفت دوسم داره و جز من كسي رو نداره ولي داشت دروغ ميگفت

منم ديگه باور نميكردم تا دست گذاشت رو نقطه ضعف منو گريه كردو دوباره منو خر كردو منم گفتم كه دوسش دارمو تنهاش نميزارم

قسمت چهارم

..........................

دوباره شادو شنگول شده بودمو خدمت راحت برام ميگذشت

يه روز به پري شك عجيبي كردم و اينم بگم وقتي به كسي شك ميكنم حتما يه چيزي هست

و اينبار هم مثل هميشه شكم درست بود

به پري گفتم قسم قران بخور كه كسي جز من تو زندگيت نيست اما پري به جاي قسم منو پيچوند

و گوشي رو گذاشت و هر چي زنگ زدم ديگه جواب نداد

با يه دل خون رفتم دفتر فرمانده پادگان و بهش گفتم مرخصي مي خوام يا بزار برم يا

فرار ميكنم

گفت به يه شرط بهت مرخصي ميدم برگردي تبعيد ميشي جزيره

منم با كمال ميل قبول كردم و راه افتادم اومدم تهران رسيدم خونه لباس عوض كردم راه افتادم طرف كرج

كه برم دانشگاه پيش پري

بين راه بهش زنگ زدم گفتم من مرخصي گرفتم بيام تهران. بيام؟ گفت

نه نه نهههههههههه و گوشيو گذاشت

نميدونيد چه جوري دلمو شكست

رسيدم تو دانشگاه به خودم گفتم اگه بفهمم دوسم نداره واسه هميشه ميرم اما بايد سر در بيارم چي شده

پشت در اتاقش كه رسيدم بهش زنگ زدم به زور جواب داد گفتم دوسم داري؟؟؟؟؟؟؟
گفت نههههههههههههههههه و گوشي رو قطع كرد

درو باز كردم رفتو تو جا خورد بهش گفتم حلقه اي رو كه دستت كردم پس بده اما

حلقه دستش نبود تو كشو بود ميدونيد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ الان ميگم

عشق قديمي پري خانوم دوباره برگشته بود و پري خانوم هم بي خيال من شده بود

نه اين نامردي بود

كار به جايي رسيد كه نگاه كرد بهم و گفت حالم ازت به هم ميخوره

و منم دلشكسته از اتاق اومدم بيرون

پري انتخابشو كرده بود بعد از 3 سال با من بودن و كلي اتفاق منو كنار گذاشت و رفت پيش علي عشق قديميش

حالا فهميديد چرا اسم علي رو دوست داشت؟؟؟!!!

....

بخونيد اخرين اس ام اس هاي پري رو به من

ازت حالم به هم ميخوره

كثافت پست!!!!!!!
به خاطر تو عوضي علي رو گريه انداختم و علي با اون چشماي نازش رفت!!!!

علي چند بار اومده دانشگاه و به خاطر تنها گذاشتنش ازم خواسته ببخشمش

و منم بخشيدمش

و در اخر بهم گفت جاكش دييوس زنگ نزن

چشم پري خانوم ديگه بهت زنگ نميزنم

قسمت اخر

............................

رفتم تو وبلاگ پري و ديدم عكس علي اقاشو گذاشته تو وبلاگش و ......

..................................

در كل پري منو به خاطر پول ول كرد و رفت طرف علي

منم ديگه پذيرفتم اين نا مردي رو

من خيلي چيزارو تو اين داستان به خاطر ابروي پري حذف كردم

و در اخر ازتون ميخوام به عكسهاي من نگاه كنيد و بعد بريد به وبلاگ پري

و عكس عليه پري هم ببينيد

و خدا وكيلي قضاوت كنيد چرا پري منو ول كرد و علي رو ترجيح داد جوابي كه من هنوزم نگرفتم

و ديگه هم نميخوام بگيرم

چون چيزايي از پري فهميدم كه نه تنها من ديگه نميتونم قبولش كنم حتي اگه اون علي هم بفهمه دورش ميندازه

و من هنوزم باور نميكنم اين دختر همون پري پاك و مهربون و نجيب منه

پري باخت خيلي ارزون و من ميدونم پشيمون ميشه و بر ميگرده اما پري ديگه بر نگرد چون پيش من و خداي من ديگه ابرويي نداري

تو به خاطر پول و ... منو تنها گذاشتي

واگذارت به خانوم فاطمه زهرا هرچي خانوم ميدونه درسته سرت بياد

و اينم شعري هست كه امروز به خاطر پري نوشتم

خودتون بگيد من واقا اينقدر بدم كه پري رفت شايدم پري روز قيامت پيش خدا بتونه جواب اين چرا هارو بده

ممنون از همتون كه به غم يه عاشق پاك باخته توجه كرديد

درسي نبود هرانچه در سي نبود

...................................

خداحافظ براي هميشه

.............................

..........................................

..............................................

......................................

سكوت

به نام كسي كه براي عشق سكوت كرد

قسم به خالقي كه از اسمان هبوت كرد

سلام به پاك دامني كه كه به نام عشق شروع كرد

درود به خدا كه عاشقانه براي ادم طلوع كرد

درد مندم خدا دست به دامانت

رفت رفت.... خداست همراش!!!!؟

دل شكسته ام .. برس به فريادش

اه ه ه اين دل نگيره دامانش

ركوع بنده ات خدا ببين شكسته شد كمرم

سجود ميكنم خدا دخيل بسته رسول اكرمم

بغض داده اي خدا!!! براي چه گريه كنم؟

عاشقي امانتم داده اي !!! به كه تكيه كنم؟

بي پناهم و سرگردان بگو بگو خالق خوبم

بگو كجاست كسي كه بوده مرهم جونم

دست روانه ميكنم قنوت ميبندم

خدايم ببين

سكوت ميكنم

شكايت او را به نور ميكنم

ربنا ... قسم به {يس} ياسينت

هرزه را به تو و فاطمه ات حلال ميكنم

..............................................................


ادرس وبلاگ پري رو گذاشته بودم كه يه دوست گفت برش دارم به خاطر ابروي پري

و من برداشتم اينم اخرين كاريه كه واسش كردم

خدايا به حق خانوم فاطمه با تمام ظلمي كه كرد مي بخشمش

و ازت ميخوام خوشبختش كني

اين شرط منه براي بخشيدن پري

پري خوشبخت شو اين يه دستوره!

..........................................................


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:45 توسط علي رضا| |

ahoo
من
نه منه منيت منه تنها منه بي تو من با تو
چه فرقي ميكنه
روزو شب ميان و ميرن من حتي بودنمم دارم از دست ميدم
اميد نداشتم!!
داشتم ... تنها كه شدم نداشته هامو به خاطراتم فروختم
.....
خاطرات
يه سمسارپيره كه گذشته رو ارزون ميخره و به هيچ قيمتي ديگه به خودت نمي فروشه
...
يادمون ندادن كه وقتي ميخوايم تو نداشته هامون خونه تكوني كنيم
خاطراتو مثه زبانه نزاريم تو سطل حسرت
..
من...
اهاي واسا.. من هنوزم خاطرات با تو بودنو به هيچ سمساري نفروختم
ولي
وقتي رفتي انقدر هواي بغضم سرد شد كه مجبور شدم خاطراته با تو بودنو
اتيش بزنم تا گرم بشم
......
اهاي
يادت ندادن وقتي ميري خدا حافظي كني؟
....
اهان
حواسم نبود توام خاطراتتو فروختي كه ...كه چي؟
اين چيزي بود كه هيچ وقت نتونستم بفهمم
...
تو انقدر داشتي كه احتياج نداشتي
نداشته هامم مال تو
بودن و نبودنم مهم نبود؟
تو كه مهم بودي.. تولدت مبارك
كلاغه خبر اورده مسافري
قاصدك گفت داري ميري
باورم اين بود كه تو جايي نميري
لعنت به اين باورغلط كه تو براي هميشه رفتي
هي مسافر خدا نگهدار
ديگه منم بايد برم
خبر دار شدم پير مرد سمسار دوباره اومده كه خاطراتو بخره
خاطراتتو ميفروشم تا با پولش فردارو بخرم
ديروز تو بودي
امروز تنها بودم
ميخوام فردا هم تو باشي
اميد كوله بار فرداهاست
به سلامتيه اميد كه قراره فردام تو باشي.
..............................

 
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:38 توسط علي رضا| |



سلام به همه دوستايي كه بهم سر ميزنن و نظر ميدن بايد بگم اين داستان حقيقته
و امروز هم يه شعر بهش اضافه كردم اميدوارم بپسنديد.
به اميد روزي كه عاشقي معشوقش مسافر نباشه
.........................................
به نام خدا
همه اون چيزي كه بودم
سلام
به دنيا كه اومدم تا دو سال همه دنيام شير مادر بود
چه دنياي كوچيكي نه؟؟
ولي چه دنياي پاكي بود
يه روز ميخواستم برم دنبال دنياي خودم كه ديدم واي اين دنيا چقدر تلخ شده
اره واسه اينكه مادرم منو از دنياي كوچيكم بياره بيرون دنيامو تلخ كرد كه ديگه طرفش نرم
جالب ابنجا بود كه ديگه هم نرفتم طرفش گشتم دنبال يه دنياي شيرين تر
بزرگ شدم... بزرگ شدم... بزرگ شدم
انقدز بزرگ شدم كه تونستم بنويسم
مادر
واي مادر كاشكي بزرگ نميشم
دنيام هر روز بزرگتر ميشد و خواسته هام بزرگتر
و من چي بودم هنوز يه بچه بودم كه دنياش مادر بود خداش مادر بود سنگ صبورش مادر بود
مادر
يادم مياد اولين روز كه ميخواستم برم مدرسه مادرم يه 5 تومني داد بهم گفت ديگه مرد شدي خودت هرچي ميخواي بخر
نميدوني چقدر اين حرف برام با ارزش بود
يه كم فكر كردم به خودم گفتم مرد حالا چي ميخواي بخري؟
خودم جواب دادم ماشين
يه ماشين ميخرم باهاش كار ميكنم پول دار ميشم مامانو ميبرم گردش خوش حالش ميكنم
انقدر ارزوم پاك بودو صادق كه رفتم با 5تومني كه مادرم داده بود ماشين بخرم
اما هر چي گشتم ماشين 5 تومني پيدا نكردم
سرخورده و ناراحت راه افتادم طرف مدرسه وقتي رسيدم ديدم كسي تو حياط نيست
همه رفته بودن سر كلاس و منو جا گذاشته بودن
........
بزرگتر كه شدم فهميدم بايد اندازه بابا بزرگ بشم تا بتونم ماشين بخرم و مادرو خوش حال كنم
هر روز ميرفتم پيش يايا وا ميسادم ببينم كي هم قدش ميشم
........
سالها گذشت من بزرگ و بزرگتر شدم پول نداشتم ولي ارزو داشتم
ارزوي تمام نداشته هامو
.......
مادر
بهم گفتي واسه ارزوهام سقف نداشته باشم
بهم گفتي مرد باشم
بهم گفتي همه رو دوست داشته باشم
اما يادم ندادي چه طوري
بهم گفتي عاشق باشم
اما نگفتي چه جوري
مادر
عاشق شدم. يعني فكر ميكنم عاشق شدم
.......
انقدر نداشته و ندونسته داشتم كه باهاش تونستم كلي خاطره بخرم
خاطره تنها شدن
خاطره ترك شدن
خاطره دوم شدن
خاطره هيچي نشدن
.......
مادر
كاشكي هنوز دنيام شير بود
كاشكي هنوز يه 5 تومني خوشحالم ميكرد
كاشكي هنوز پاك بودم
كاش كاشكي تو زندگيم نبود
من هيچي نيستم
خواستم خيلي باشم. نتونستم
خواستم شرمنده نشم. خجالت زده شدم
خواستم خار نشم تيغ شدم
خواستم عاشق بشم بلد نبودم
خواستم گريه كنم يادم اومد مرد كه گريه نميكنه
گريه نكردم.تنها شدم
مادر
يادم ندادي مرد چه شكليه
مگه وقتي اون 5 تومني رو بهم دادي نگفتي ديگه مرد شدي؟؟؟؟
نكنه خواستي دلم نشكنه اره؟
مادر
دلم شكسته
نه.نه كسي نشكسته خودم شكستم ميخواستم به يكي ديگه بسپارمش بلد نبودم شكستمش
هنوز همون علي كوچولوام
مادر علي كوچولوت خيلي تنهاست
ببين داره گريه ميكنه
چه حسه خوبيه اشك ميريزم پر ميزنم چقر سبك شدم
.......
هميشه ميخواستم نداشته هامو داشته باشم
بلد نبودم يادم ندادي
ميخوام ياد بگيرم داشته باشم
ببخشم. بخندم.بگذرم.گريه كنم.داشته باشم تا بتونم چيزي رو كه ميخوام نگه دارم.
.....
رفتي؟؟؟؟
خدا نگهدارت
اين من بودم كه انقدر از نداشته ها پر بودم كه هيچ وقت نخواستي ازم كمك بگيري
ازم دور شدي دور و دورتر
لياقت نداشتم!!!!
از خدا ميخوام بهت همه نداشته هامو بده تا حد اقل تو داشته باشي
ميدونم ديگه همديگرو نميبينيم
دوست دارم اما بلد نبودم
منو با تمام نداشته هام ببخش
خدا حافظ واسه هميشه
پايان.
..........................................
خدا حافظ

خدا حافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببين اين گريه هام از عشقچه زندوني برام ساختن
خدا حافظ گل پونه گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابيبه چشمونم نميشونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست نا پاكش گلاي باغچمو سوزوند
..........
تو اين شبهاي تو در تو خدا حافظ گل شبو
هنوز اوار تنهايي داره ميباره از هر سو
..........
خدا حافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن خسته به اغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت شب غم بارونو بردارم
..........
نميدوني چه دل تنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيداره بيداري بگو از شب چي ميدوني
تو اين روياي سردرگم خدا حافظ گل گندم
توهم بازيچه اي بودي تو دست سرد اين مردم
خدا حافظ گل پونه كه باروني نميتونه
طلسم بغضو برداره از اين پاييزه ديوونه


..........................................................




 
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:45 توسط علي رضا| |

 

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و این ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

..........................................................

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:43 توسط علي رضا| |

 

مرگ

         اي مرگ بيا به قصد جانم 

 

      با دشنه بزن بر استخوانم

 

      ازرنج حيات راحتم كن.....

 

 فارغ كن از اين بار گرانم...     

 

تآخير مكن كه وقت تنگ است....               

 

هر لحظه درنگ بر زيانم            

 

با مركب يكه تازت اي ترك.......            

 

بشتاب يه سوي آستانم

 

   غارت كن از اين پيكر متروك ...

 

             جان را كه بّّّّّّّّّّّّّّّّّود بر سر خوانم

 

                              ميدانم اگر به خانه آيي..... 

      

          جز نام نماند از نشانم

 

برخيزو بيا به خانه ي من      

 

 نذر تو تمام خانمانم         

 

انديشه مكن كه ميهماني.....         

 

من بر سر سفره ميهمانم

 

          اين خانه هميشه خانه ي توست...

 

                     بگذار قدم به ديده گانم

 

...دستي بكش و نوازشم كن... 

 

تا حس كنم آنكه جاودانم      

 

     آهسته مرا بكش در آغوش...

 

                    باشد كه رسم به رفتگانم

 

......آنان كه مرا به خود نهادند.....      

 

در خانه بدون آب و دانم             

 

...... آنان كه از اين ميانه رفتند...    

 

       رفتند و خموده شد ميانم

 

        اي مرگ مرا مكن فراموش...

 

       من سست و ضعيف و نا توانم

 

بر حال نزار من نظر كن....     

 

بنگر كه وبال ديگرانم...       

 

در بستر من جاي تو خاليست....                     

 

.وز هجر تو هذيان به لبانم            

 

از دور بيا و صور سر كن....

 

 با لهجه ي خوش به خويش خوانم

 

از باغ وجود من مپرهيز....

 

من آفتي فصل خزانم       

 

چون باد به دور ساقه ام پيچ...

 

          .يك باره ببر از اين جهانم

 

                  با خويش ببر مرا از اين بر...

 

 من ماهي بحر بي كرانم

 

ازآد كن از تور عذابم.....    

 

قلاب رها كن از دهانم              

 

**********************

اي سم هلاك روز پيري....اكسير وجود نوجوانم

 

اي هست من از هستی تو هست.... اي فوت تو مرگ زندگانم

 

اي آيه ي روشن زميني....اي نزل شريف آسمانم

 

من نطفه ي پاك آدم هستم.....از عهد عتيق باستانم

 

كز حادثه ي بد زمانه..... در وادي آخر الزمانم

 

جايي كه كسي به فكر من نيست.....در مملكت غربتيانم

 

اصلا به سراغم نمي ايند.....انگار من از جزاميانم

 

بر چهره نقاب آدميت....همشهري اين عروسكانم

 

بيغوله پر از طينت نا اهل.... در حلقه ي تنگ وحشيانم

 

...از سايه ي خويش مي هراسم... ميترسم از اينجا نگرانم

 

در گله ي من گرگ فتادست...محتاج هياهوي سگانم

 

.اينجاست همان بلاد ظلمت.... در حسرت نور اخترانم

 

اينجاست همان سراي حسرت......بر بام فلك دود فغانم

 

اينجاست كه شورو سنگلاخ است...من ريشه در آن نميدوانم

 

اينجاست كه پاي  من نه درروم.... نه ساكن ملك زنگيانم

 

همواره فلك معلقم كرد....انگونه كه هي در نوسانم

 

در ارض دلم زلزله بر پاست...در ماه سرم در فورانم

 

از چرخش چرخ فلكم گيج... با حركت او در دورانم

 

هي جوشش و هي خوشش اين ديگ...پيوسته ببين در غليانم

 

يا سخت مچاله ميشوم من...يا در هدف تير و كمانم

 

 

.يا زخمي چنگ چشم زخمم.... يا در خطر زخم زبانم

 

خونم به پياله ريخت دنيا....از شور تهي شد شريانم

 

وا مانده و سر خورده و مايوس...بي حوصله و بي هيجانم

 

خاك دل من ز تخم غمباد..... پف كرد و رسيده زايمانم

 

ليكن به هواي مردي خويش...فكر عمل سزاريانم

 

تار بدنم ز پود وآ شد....از غصه بريده شد امانم

 

از پاي نشسته قلب سردم..... از كار فتاده ضربانم

 

بيمار هميشگي منم من....من زآده برج سرطانم

 

ميخواهم از اين برج گريزم...افسوس شكسته پلكانم

 

راهيست فرا روي حياتم... دشوار تر از هزار خوانم

 

يا بايد از اين دخمه گريزم....يا تا ابد الدهربمانم 

  

اين دخمه پر از گرد و غبار است...جا داده نفس بر خفقانم

 

آوار مصيبت به سرم ريخت... هي خاك ز جامه مي تكانم

 

من بودم و آشيان خردي...شد خردو خراب آشيانم

**********

اي واي كه در مقتل مرداب...شد كشته گل نازروانم

 

اي زلزله الساعه موعود....بر خيز بيا بده تكانم

 

آب از سر زندگي گذشته ست......       من مرده ي بوي خوب نانم

 

زين بيش دگر نمي شكيبم....       زين بيش دگر نميتوانم

 

اينجا دل من سخت گرفته ست......      از دوري ماه دلستانم 

 

آن ماه كه پشت ابر گم شد....      دور از رصد منجمانم

 

برگرد ز راه رفته اي يار....       اي حاضر از از ديده نهانم

 

برگرد و بتاب مثل خورشيد......  از ظلمت دوزخ برهانم

 

اين باديه جاي همچو من نيست....من آدم روضه الجنانم

 

انجا كه شراب دارد و من... در دايره ي مي زدگانم

 

نوشيده چو خضر از اب حيوان... از طايفه ي آدميانم

 

آري ز الستم اب دادند........       سيراب ز جنت المكانم

 

هر جام كه مي زنم ز كوثر...     مدهوش امير مومنانم

 

چون هور ملك ز راكعينم....چون نجم و شجر ز يسجدانم

 

************

لا حول ولا قوه الا     تسليم خداي مهربانم.

 

......

پايان

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:41 توسط علي رضا| |

 

با غريبه ها نشستي     

دل خستمو شكستي

تو چه اسون پا گذاشتي

  روي اون عهدي كه بستي

به خدا طاقت ندارم     

طاقت اين همه دردو          

رفتي و تنها گذاشتي              

اين دوتا دستاي سردو                  

ديگه بسه بي قراري      

ديگه بسه گريه زاري

     ديگه بسه دوري تو

         بسمه چشم انتظاري

لحظه هاي بي تو بودن

لحظه هاي پر درده

تو كجايي كه دل من     

    داره دنبالت ميگرده

      مرثيه خونمه بي تو

        خونه زندونمه بي تو

           اخ كه رفتنت چه تلخ

گريه مهمونمه بي تو

                                            پايان

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:11 توسط علي رضا| |

حسرت

سلام خدا منم كه خيلي تنهام!!!!!

ببين بهم نگاه بكن همين جام!

اهاي تو كه همه ميگن قادري!!

بين تمومه بنده هات حاضري!!

دلم گرفته از تمومه دنيا!!!!!!!

مرگ غرورمه شده يه دريا!!!

خدا ببين همه ميگن كويرم!!!

پيشم بمون اگه بري مي ميرم!

كويرم و شكسته شد حريمي!!

مريضه عشقم... تو فقط حكيمي!

خدا چي شد ستاره هاي پر نور؟

مسافرم....مسافره راه دور!!!

قصه من قصه هجرانيه!!!!!

من عاشقم اين قصه تكراريه!

فرض كه معشوقه جفا ميكند!!

لاف يگانگي به سر فكر سفر ميكند

بار خدايا تو فقط عالمي!!!!!!!!!!

من يه خطا كار...تو كه عاشقي!!

كاش كه گندم تب حوا نبود!!!!!

مزد هوس حسرت ادم نبود!!!

فرض كه فصل گل گندم نبود!

جنگ ميان تو واتش نبود!!!

نطفه من به عشق حوا نبود!!

فاصلمون فرش به عرشت نبود

بار خدايا چه مي شد غرور

حسرت ديدار تو از راه دور

هي تويي كه همه ميگن بصيري

ازت ميخوام دست منم بگيري

كاش كه اين قسمت ادم نبود

عشق نمي داديمو حرف جدايي نبود

معجزاي كن كه سفر كم شود

يا كه بميرانم واين درد مداوا شود

پايان

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 2:33 توسط علي رضا| |

اه ه ه

وقتی که دنیای برام

خراب میشه با یه نفس

حس میکنم باید بیام

کنار تو تویه قفس

یه وقتایی هست که عزیز

قفس برام یه جنگله

وقتی تورو داشته باشم

نگاهتم غنیمته

حس میکنم کبوترم

پر میکشم

هرجا که خواستی میشینم

رو موج اشک

میون باله شاپرک

حتی به انتظار شب

با تو سیاهی و سکوت

برای من غنیمته

بی تو دو تا بال سپید

برام مثه اسارته

بیا با دستامون یه زنجیر ببافیم

یه خونه تو جنگل ابرا بسازیم

با خنده هامون رعد و برق

 با گریه بارون بباریم

شاید یه رهگذر باشه

عاشق بارون بهار

خسیس نباش براش ببار

رنگین کمون براش بیار

قصمو رنگ کن.....همسفر

بزار حقیقت بگیره

این قصه اخرش تویی

بزار که بارون بگیره

پایان

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:58 توسط علي رضا| |

ببين چه كارا ميكنم؟
يه اشنايه گم شده
يه جنگل كوير شده
با اون كسي كه سده بينه ما شده
ببين همه دارن برام دست ميزنن!!!
تو هم بزن
هرجا كه دوست داري بزن
توي سرم
يه صورتم
تانه بزن به بودنم
عيبي نداره بي مرام
قلب منو گذاشته بودي سر راه!!!
اسمشو چي بايد گذاشت؟
اون كه منو تنها گذاشت
سيلي زدش به صورتم
او كه ميگفت ديوونتم
اينم يه راه كشتنه
كارم برات نوشتنه
سوختمو ساختم ولي اشك
سيلي شدو دلم شكست
مرد با همه مردونگيش
موج با همه بي قراريش
من با همه بي تو بودن
پروانه با بي زبونيش
وقتي كه عشق بخواد بياد
خونه خرلبي هم مياد
اون مرده هي زار ميزنه
موج خودشو به پاي ساحل ميزنه
پروانه هي دورش ميگرده مي ميره
منم برات گل ميكارم
غنچه كه داد
دونه دونه واسه تو پر پر ميكنم
ببين چه كارا ميكنم!!!!!!!!!!
پايان


 
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:41 توسط علي رضا| |

هفت سنگ
تو زيباي سفر كرده تنهاي سكوت نيمه شبهاي مني
پشت پا خورده افسرده روياي مني
كوله پشتي داري و عصه داري
يه قلب مهربون داري
ميگي تقصير دله گناه نميشه
كه غريبه اي بياد و اشنا شه
اون غريبه اومد و
دلم رو برد و
توي غربت
وسط سياهي ها كشت
راه برگشتي ندارم
ميدونم كه اين سفر غرورتو كشت
شبو يادگاري دادي
كه بشينم تا سحر ستاره هارو بشمرم
تو سكوتم هفت سنگ بازي كنم
سنگ اخر قلب سنگيه توه
كه با قلبم وسط تمومه سنگها ميزنم


نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 22:59 توسط علي رضا| |

نازی

نازيه قشنگ من

گل باغ عمر من

يار شوخ و شنگ من

اون روزا يادت مياد؟؟؟؟

منو تو با بچه ها گرم بازي مي شديم

تويه اب

تو كوچه ها

وقتي تنها ميشديم

سر ميزاشتي رو پاهام

دست مي بردي تو موهام

قصه ميگفتي برام

شب هاي گرم زمستون. تو منو مهمون ميكردي

وقتي كه نگات مي كردم

اشكاتو پنهون مي كردي

يادته؟

با همديگه رفته بوديم تو گندما غرق شديم

تو ميونه گندما

كفتي كه دوست دارم

قد قدرت خدا

نازي جون گفتي بهم

وقتي كه بزرگ بشم

من خودم زنت ميشم

به قول مادر بزرگ

وسله تنت ميشم

تا گذشت بزرگ شديم

مثل گرگ و ميش شديم

چون كه من فقير بودم

توي چنگ زندگي

مثل يك اسير بودم

كي ميدونه فقيري جه درديه؟

فقر ادمو خار ميكنه

تنو تب دار ميكنه

من از اول ميدونستم راه سر منزلمون از هم جداست

فرق بوم خونمون تا خونتون

از دز منزلمون تا به خداست

نمي خواستم كه دلت چركين بشه

حالا مادرم داره داد ميزنه

كه شب عقده نازيه

پسرم تو هم بيا

شب عقدو بازيه

نازي اما واسه من

شب گريه زاريه

تو كوچه چراغونه

تويه باغ خونتون

شيريني فراوونه

به قول مادر بزرگ

عيبه مرد گريه كنه

گريه قانون زنه

گريه مردو ميشكونه

حالا فهميدم اونم

حرف بي خود ميزنه

اخه مردم بشره

وقتي قلبش بشكنه

رود بغضش روونه

امشب اشكم در اومد

بعد عمري كه گذشت

واسيه اين بي كسي

مثل بارون توي دشت......

پايان

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:7 توسط علي رضا| |

دروغ می گفت:دیگری را دوست داشت

بارها گفتم دوستم داری گفت:اری

تا دیری خاموش بودم ولی اخر از پا افتادم و گفتم:

راستش را بگو ترا خواهم بخشید.ایا دل به دیگری بستی؟

فریاد براوردم بگو راستش را هرچه هست تو را خواهم بخشید

واز گناهت هرچه سنگین باشد خواهم گذشت

عاقبت با ارزوی فراوان پیشم امد و گفت:مرا ببخش دیگری را دوست دارم

گفتم:حال که تو سالها به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم و تو را نخواهم بخشید!!!

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:50 توسط علي رضا| |

                              خدا را خوب پیدا کن

خدا را در چه می جویی!!

خدا را در که می جویی!!

معذللا خدا را چون بتی بنشسته بر بام بلندی ها تو پنداری!!

 معذللا خدا را تو چه پنداری!!!                       خدا را تو چه پنداری!!

تو او را در ورای آسمان ها  در میان کهکشان ها  در افق ها   دور ها  نزدیک ها   او را چه پنداری  !!

 خدا اینجاست !!!!!!

خدا اینجاست در آرامش رویای کودک      در صدای گرم مادر       در سر پر شور بابا    در تن رنجور و خسته  

خدا اینجاست!!

در معصومی چشم کبوتر   در نوای شاد بلبل  در گل سرخ شقایق  در دل سوزان عاشق 

خدا اینجاست!!

  در سرو و صنوبر   در بقوهای کبوتر    در بهار سبز باور    اشتیاق کوچ دیگر  

 خدا اینجاست   در چشمان آهو  شوق پرواز پرستو   پونه ی سبز لب جو 

خدا اینجاست   در امواج دریا     سبز جنگل   نرم باران   

                                        تابش خورشید سوزان  بر تن داغ بیابان

خدا اینجاست  در زیبایی گل های نرگس                                        در بلور صاف گلدان

                                                    در صدای جوجه گنجشکها در طاق ایوان

      خدا اینجاست در لبخند زیبای تشکر                                      لای امواج تفکر

                                                 در زلال چشمه ساران

                                        در نوای نای نایی

                                                                  بوی نان روستایی

                                خدا اینجاست

  خدا ....... اینجاست                                                               خدا ..........آنجاست

                                                خدا .............هر جاست

     خدا اصلا همان هستی است...........

    خدا اصلا همان هستی است که از روز ازل بوده و تا انجام خواهد بود

  خدا آغاز و انجام است                          و هم ...............بعد از سر انجام است.........

خدا اینجاست!!

 خدا اینجاست!!               با من با تو   با آینه با شبنم 

  خدا اینجاست!!             در عطر گل مریم

خدا اینجاست!!               در گلبرگ

خدا اینجاست!!             در موج محبت ها

خدا اینجاست!!            در نای موذن ها                          خدا در بانگ تکبیر است

خدا اینجاست!!           در پاس وفاداری

خدا اینجاست!!          در یاری و غم خواری

خدا اینجاست!!       اینجا با "پری ها"

                                                    در نگاه مهربانش

                                                                            در صفای باور چون کودکانش

                                  در سکوت پر ز رازش

                                                                          لابلای داستانش

      خدا اینجاست  اینجا در دل زار "پری ها"

                                                            وین سر پر شور و شیدا

                             وین لب پر از تمنا

                                                         وین طنین شعر زیبا

       خدا اینجاست................اینجا

                                                 آینه چشمان دل وا کن

                          خدا را خوب پیدا کن                          رخش در خود تما شا کن

   خدا را در نهان خویش پیدا کن

خدا را در نهان خویش پیدا کن

                                                                                                (سرکار خانم پری شریفی)

      

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:3 توسط علي رضا| |

 

یه عاشق سر به هوام

برات میمیرم بخدا

عاشقم . عاشق ماه

شايدم رنگ سياه

می دونم...جايي ندارم تو نگات

حقير شدم دارم ميميرم

به خدا

مدونم خيلي حقيرم..پستم؟؟؟

ولي عاشق نگاهت هستم

ميدوني اگر تورو ميبينم

كورم!!!

واسه تو ترانه ها ميخونم

اگه امشب

اگه فردا

ديگه فرصتي ندارم

بخواب اروم تو لا لايي

ديگه صحبتي ندارم

ببين اين شرم غروره

شده اشك داره ميباره

برو ظالم به سلامت

منكه فردايي ندارم

جشن بي كسيه ...تبريك

وقتي بغضم ساده...تركيد!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 22:33 توسط علي رضا| |

بابا انار نداره 


 کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود
 اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود
ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
 پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه
سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد
کاش داش کل با زخم تیغ تو بسترش جون نمی داد
 قصه نویس قصه مون رو با گریه پایون نمی داد

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
 جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود
تو قصه ی جن و پری دلهره دم به دم نبود
مادربزرگ قصه هاش رو بالای طاقچه جا می ذاشت
یه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می ذاشت
قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت
 آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت
 اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
 جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره
   

 یغما گلرویی  خواننده این ترانه رضا یزدانی

نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:14 توسط علي رضا| |

 

به جون ستاره هامون

تو عزیز تر از چشمامی

هرجا هستی خوب و خوش باش

تا ابد بغض صدامی

.درسته که این شعر نوشته من نیست  اما تقدیم به تو که عزیز ترینی.

نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:41 توسط علي رضا| |

درد و دل

رفيق من سنگ صبور غم‌هام

به ديدنم بيا که خيلي تنهام

هيشکي نمي‌فهمه چه حالي دارم

چه دنياي روبه زوالي دارم

مجنونم و دل‌زده از ليلي‌ها

خيلي دلم گرفته از خيلي‌ها

نمونده از جووني‌هام نشوني

پير شدم، پير تو اي جووني

تنهاي بي سنگ صبور

خونه‌ي سرد و سوت و کور

توي شبهات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

اگرچه هيچ کس نيومد

سري به تنهاييت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

اگر بياي همونجوري که بودي

کم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پرشده

هرکي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پرشدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه‌اي که خالي از عشق و اميد

هميشه محتاج به نور خورشيد

                                                

نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:42 توسط علي رضا| |

منم

منم دلتنگ دلتنگم

منم یک شعر بی رنگم

منم دل رفته از چنکم

منم   یک دل که از سنگم

منم   اواز طولانی

منم شبهای بارانی

منم انسانیم فانی

خداوندا تو میدانی

منم در متن یک دردم

منم برگم...ولی زردم

منم هستم...ولی سردم

منم مرده م...منم مرده م

منم یک بغض بی پایان

منم غمهای بی سامان

منم هستم در این زندان

منم زخمهای بی درمان

منم دارم تب و تابی

ز تنهایی  ز بی تابی

منم....رفته یه گردابی

مرا باید که دریابی

منم یک اسمان دردم

منم.....دریا شود قبرم

منم...دنیا شود جبرم

منم....پایان شده صبرم

منم یک ذره گردم

منم...خواهم کسی همدم

منم...بر خود ستم کردم

دلم خون میشود هر دم

منم...از عشق گویانم

منم...در دست درمانم

منم...امد به لب جانم

خداوندا.....بمیرانم

خداوندا.....بمیرانم

خداوندا.....بمیرانم

خداوندا.....بمیرانم

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 19:15 توسط علي رضا| |

یک راز

 مهبانمهبانمهبانhspace=0مهبانhspace=0                                    

 

                       يه رازي هست ميون ما  بين من و تو و خدا  

 

                         واسه همين وقت سفر ازت نپرسيدم چرا  

 

                       تو آسمون بي كسي ، عشقت مثل ستاره بود 

 

                    رفتي و من خوب ميدونم اين  تنها راه چاره بود   

 

                                  توره سپيده  بخت  تو عزيزم  

 

                               ميخوام ببينم رو موی قشنگت  

 

                                  خوشبختي تو آرزوي منه   

 

                                 قربون اون دل هميشه تنگت 

 

                      گذشتن از اون همه عشق براي من ساده نبود 

 

                      با اينكه پرپر ميزدم ، بايد ميرفتي دير يا زود

 

                      ديگه واسه تموم عمر ميگذرم از خواستن تو  

 

                      يه چيزي مثل معجزست از اين به بعد ديدن تو

 

                       برو برو عزيز رفتني ، جا تو به دنيا نميدم  

 

                       خيالت آسوده باشه ، رازتو هيچ جا نميگم

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:0 توسط علي رضا| |

تو مثه فصل بهاري      كه برام شادي مياري
   منم اون ابر سياهی    كه تو فصل تو مي بارم
تو مثه گلاي پونه                                        عاشق روييدن هستي
منم اون گوشه نشيني                                                             كه طلوعت و مي بينم
تو به شفافي شبنم                                       تو مثه فرشته هايي
منم اون عاشق بي دل    كه سر راهت مي شينم
                        تو بزرگي توعزيزي       تو مثه  چشمه زلالي                 
منم اون حقير و مسكين                                       كه براش خيلي زيادي
تو مثه پرنده هايي                                              تو پر از عشق و وفايي
 منم اون آوازه خونی                                                      كه تو شعراش و مي دوني
خلاصه خيلي لطيفي                                    واسه دل يه تكيه گاهي
نازنين ,عزيز جونم                     تو پناه شب تاری
تو غروبم تو طلوعي    تو واسم راه عبوري
خط قرمز روي غم هاست    وقتي تو پيشم بموني...

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:56 توسط علي رضا| |


قصه غصه ....... ؟

 

روزی روزگاري در جزيزه اي تمام حواس زندگي ميگردند

شادی،غم،غرور،عشق...

روزي خبر رسيد به زودي تمام جزيره به زير آب خواهد رفت . پس همه ساكنين

جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا اخرين لحظه باقي بماند چرا كه او

عاشق بود ، عاشق جزيره . اما وقتي كه جزيره به زير آب فرو ميرفت ،

عشق از ثروت كه با قايقي باشكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواست و به او

كفت : آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟

ثروت گفت : خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره در قايقم دارم و ديگر

جايي براي تو وجود ندارد .

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .

عشق به غرور گفت : لطفا كمك كن و مرا با خود ببر .

غرور با خود خواهي گفت : نمي توانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده . قايق مرا

كثيف ميكني .          

غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بيايم .

غم با صدايي حزن آلود گفت : آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تنها

باشم .         

پس عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما او انقدر غرق در

شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نشنيد .   

ناگهان صدايي مسن گفت : بيا عشق من تو را با خود مي برم .

عشق انقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد ، سريع خود را

داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد . وقتي به خشكي رسيد پيرمرد

به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا

كه او جان عشق را نجات داده بود .     

عشق از علم پرسيد : او زمان است .            

عشق گفت : زمان ؟ او چرا به من كمك كرد ؟

علم لبخندي خرد مندانه زد و كفت : زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق

است                                    

               

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:52 توسط علي رضا| |

 می دونم كه عاقبت می ری يه روز

 بـــــــا همـــون قايقـــی كــــه تــو رو آورد

 رو همــــون مـــــــوج بــلنــــد ســـــــركشــی

 كـــــــه يـــــــه روز اومـــــــد تـــو رو بـــه مـن سپرد

 می دونـــم كـــــه آخـــــرش پـــس ميـــــاره تنهاييمــــو

 اون نسيمــــــی كـــــه تـــــو رو آورد و بــــی كسيمــــــو برد

 دوبــــاره زنـــده می شــه جــــون مــــی گيــــره توی دلــــم

 سايــــــۀ حسرتـــی كـــه زيـــر قــــدم های تــــو مُـــرد

 حــــالا شــب خوابتو ديدن واسه مــن يـــه عـادتـه

 تــو شبِ چشمای تو گـــم شدنـــم غنيمتـه

 دوســـت دارم تكيــه كنــــم بهـت ولــی

 شونه های ظريف تو زيرسرم امانته

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:36 توسط علي رضا| |

 
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:14 توسط علي رضا| |

 

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو

 تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو

 

 

 

 

 تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت

گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو

 

 

 

 

 تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو

تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو

 

 

 

 

 تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها

 مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو

 

 

 

 

تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون

 به خدا قسم ميگم  گريه کنه براي تو

 

 

 

 

اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي

 ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو

 

 

 

 

 کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها

تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:10 توسط علي رضا| |

     قاصدک منو ببین توی این دنیا اسیرم

                       قاصدک با من بمون بدون نگات می میرم

                     قاصدک تندیس مرگو من دارم بی تو میسازم

                    قاصدک پرام شکسته کاری بکن تا پر بسازم

                   قاصدک با غم میسازم چون دلم بد جوری مسته

                       اما بی چشات نمیشه جون من به اونا بسته

                قاصدک سیاهی ها رو من واست با رنگ میسازم

                صدا تو نده به هیچ کس که با اون آهنگ میسازم

                   قاصدک دلم گرفته دوس داره واست بباره

                      اما رو برگ نامه حرف دلگیری نداره

 

                                               

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 19:3 توسط علي رضا| |

   يادم باشد :  

  حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد  

     http:/be2omran/.blogfa.com/http://http:/be2omran.blogfa.com/http:/be2omran.blogfa.comhttp://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/http://tina-love.blogfa.com/

         يادم باشد ... :            

  که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست  

  جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر ازصداقت ندهم  

  بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم  

                     

     hspace=0hspace=0hspace=0hspace=0hspace=0hspace=0

  از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان درس پاک زيستن  

 يادم باشد سنگ خيلي تنهاست بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

  يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود 

  يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم  

   /hspace=0hspace=0hspace=0hspace=0hspace=0  

  زندگي يک آرزوي دور نيست؛  

  زندگي يک جست و جوي کور نيست  

  زيستن در پيله پروانه چيست؟ 

  زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست 

  گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ 

  هرچه ناپيدا صدايت ميزند 

  جنگل خاموش ميداند تو را؛ 

  با صدايي سبز ميخواند تو را 

  زير باران آتشي در جان توست؛ 

  قمري تنها پي دستان توست 

  پيله پروانه از دنيا جداست؛ 

  زندگي يک مقصد بي انتهاست 

  هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ 

       اين تمامش ماجراي زندگيست...     

  اي همه مردم، در اين جهان به چه كاريد؟ 

  عمر گرانمايه را چگونه گزاريد؟ 

  هر چه به عالم بود اگر به كف آريد 

  هیچ نداريد اگر كه عشق نداريد 

  واي شما دل به عشق اگر نسپاريد  

  گر به ثريا رسيد هيچ نيرزد 

  عشق بورزيد 

  دوست بداريد 

 

                                                 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:57 توسط علي رضا| |

 

زير درخت انار نشست .درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ .گلها انار شد ؛داغ داغ . هر اناري هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند دانه ها توي انار جا نمي شدند انار كوچك بود . دانه ها تر كيدند ؛انار ترك برداشت . خون انار روي دست ليلي چكيد .ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد . مجنون به ليلي اش رسيد .خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود كافيست انار دلت ترك بخور

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:2 توسط علي رضا| |

                 

هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:0 توسط علي رضا| |

غروبم مرگ خورشيدم ،غم انگيزم ،تب آلودم
نگاه بنگي شهرم، پر از رسوايي دودم

مرا نفرين كن اي عرفان، كه ديشب در خيالاتم
خدا از بيخ گوشم رد شد و من بي خبر بودم

قناري با صداي خواندنم بر خاك مي افتد
كه من يك تكه از آيينه ي آواز داوودم

بدون تو در اين آلودگي هاي غبار اندود
من از دنياي شفاف تغزل نيز مطرودم

صداي پاي پاييز و طنين خش خش برگم
سكوت سخت ديوار و خروش هق هق رودم

جدا از روزهاي گرم و خوب با تو سر كردن
پر از تاريكي ملموس يك حس شب اندودم

حنيف فطرتم بر سنگفرش كوچه ها يخ زد
و من بي او شبيه آتش عصيان نمرودم

چگونه بي خيال زخم هاي كاري ام باشم ؟
مني كه دست هايم را به خون غم نيالودم

شبيه يك گليم پاره و محكوم نابودي
تنيده
  تارهاي كهنگي پيوسته در پودم

چرا از كوچه باغ خاطرات خوب من رفتي ؟!
مگر من با تو
 
بد كردم ؟ مگر من با تو بد بودم ؟!

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:44 توسط علي رضا| |

هردم گذر عمر دیدم در پس ایام

هردم شکوه دل دیدم ز خالی بودن جام


هر دم فریاد کنم زین دل نا کام

هردم یار بینم در خیال و می در جام

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:41 توسط علي رضا| |

 

ای گمشده ی من!

آیا دوباره باز توانمت شناخت

در این مه غلیظِ دود و دیوار

 

آیا دوباره دلم را

که در سراچه ی چشمانت

به جا گذاشته بودم

باز خواهم یافت؟

 آیا تو را خواهم یافت؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:37 توسط علي رضا| |

رفيق من سنگ صبور غم‌هام

به ديدنم بيا که خيلي تنهام

هيشکي نمي‌فهمه چه حالي دارم

چه دنياي روبه زوالي دارم

مجنونم و دل‌زده از ليلي‌ها

خيلي دلم گرفته از خيلي‌ها

نمونده از جووني‌هام نشوني

پير شدم، پير تو اي جووني

تنهاي بي سنگ صبور

خونه‌ي سرد و سوت و کور

توي شبهات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

اگرچه هيچ کس نيومد

سري به تنهاييت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

اگر بياي همونجوري که بودي

کم ميارن حسودا از حسودي

صداي سازم همه جا پرشده

هرکي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پرشدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه‌اي که خالي از عشق و اميد

هميشه محتاج به نور خورشيد

                                                 .............................

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:4 توسط علي رضا| |

............

من باید زودتر از اینها با تو اشنا میشدم

داشتم عینهو خدا حسابی تنها میشدم

دل من .

وسعت تو

اخ که چقدر بچه بودم

زودتر از اینا باید به فکر دریا میشدم

همه فهمیده بودن ولی به خاطر چشات

اگه میخواستی برات دوباره رسوا میشدم

مشق تنهایه دیروزو خودم خط میزدم

اگه من با خبر از لذت فردا میشدم

منو تو ماله همیم زورکی نیست جدا شدن

نبیاد یه عمر گیج یه معما میشدم

گل من یادش بخیر

با همه گرفتگیم

هردفه میدیدمت مثل خودت وا میشدم

اره تنهای و غربت واسه اونایه دیگست

من باید زودتر از اینها با تو اشنا میشدم

...................

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:25 توسط علي رضا| |

 

یه کلاغ سیاه عزاداره سکوته

خونه خیلی سوت و کوره

بارون اومد آشیونشون خراب شد

خدا قهر کرده باهاشون

انتخاباته دوباره

یکی باید رای بیاره

آقا شیره توی ارا کمترینه

جوجه اردک توی باله بهترینه

یه چیزی رو گفته باشم

این جداله آخرینه

هدف کمان آرش

واسه ما یه سرزمینه

وعده‌گاه تو آسمونه

موشه کور زیره زمینه

ای خدا جون عزیزت

مرغ آمینت بمیره

کمتر از کلاغ و اردک

این منم یه کمترینم

یه کمی محبتم کن

تا یه گوشه‌ای بمیرم

توی تاریکی قبرم

دستتو خدا بگیرم

قسمت به جونه هستی

میدونم همیشه هستی

نامه‌های بی نشونیه

من بی کس و بگیری

روی پاهات بنشونی

دیگه خسته‌ام میدونم که میدونی

من گناه‌کارم      

 ببخش که خوب میتونی

از تمام مال دنیا

من قثط تورو میخوام که بیشترینی

من زیاده خواهم و تو بهترینی

آرزو دارم تو خونم پا بزاری

چای قند پهلو بیارم

یه کمی پیشم بشینی

درد دل کنم باهات آقا

توام

اشکای این نوکر نادمو ببینی

میخوابم به شوق فردا

که بیای به خونه من

خسته‌ام از تيرگي‌ها 

اي خدااااااا

صدامو گوش کن

جمعه دیگه بیاد   

 این جون بی ارزشمو براش فدا کن

من به خاک زیر پاشم قانعم

من به امید ظهور مهدیم............

نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 18:54 توسط علي رضا| |

از بزگترا--قدیمیا شنیدم--

زندگی ساده تر از فصل سفر بود

عشقشون همیشگی بود

کسی نقاش نبود

هر زنی مثل بوم نقاشی نبود

سادگی حکایت همیشگی بود

یکی بود یکی نبود.....

فصل زندگیه تازه..

آقا گرگه یکه تازه...

فیل پیر به جرم سرقت...

پیش قاضی پشت هم دروغ می سازه...

چی بگم؟؟؟

شوهر عنکبوت خانم مرد.!!!!

بچه هاش یتیم شدن...

ننه عنکبوت واسه یه لقمه نون----با تار داره ژاکت میبافه

اقا شیره که دیگه حیا نداره

کلاغه خبر آورده

آقا شیره یالشو ژل زده و تیغ تیغی کرده

سر کوچه وايساده دختر مشتی باقرو ...............استغفرا.....

آژانا دنبالشن  به جرم این همه شرارت

شرب خمر

عربده و چاقو کشی

وای وای ما شاا..

حالا تو این گیرو وا گیر

بچه عنکبوـ میخواد سفر کنه...تا بره پیش خدا سوال کنه

خدا جون بابا جونه منو ندیدی؟

دوتا ده بالاتر از دهکدمون

کدخدا شغاله پیره...باج گیره

شنیدم خرمنه قاسم عمو رو آتیش زده که زهره چشم ازش بگیره

حالا سالهاست که دیگه پیر شدم

خورشید نزدیکه بومم---دیگه خیلی نمیمونم

این چیزاییم که گفتم عقده بود   باید میگفتم

به امید روز دیدار

منم اون شبگرده بی خواب

من امید وارم به عاشق

من فقط معشوقه ام

عاشق کیه؟؟؟؟؟

خدارو میگم.....

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:43 توسط علي رضا| |

روزیکه اشک سقوط کرد

خنده رو قله لبت

مثل همیشه گریه کرد

ساز غم انگیز دلم

اسم تورو صدا میکرد

معجزه نبودنم

عشقتو جاودانه کرد

شکستنم که غصه نیست

نبودنت بهونه نیست

اگه بخوام ازت بگم

قصه عاشقانه نیست

نبودنت نشونه شکستمه

وقتی ازم بدت میاد  گواه عشق پاکمه

این التماس هارو ببین

تبر واسه شکستن غرورمه

بزن بزن ای بت شکن

خدا ازم ساخته بودی

خداتو با تبر بزن

سیلی به صورتم بزن

یه خواهشی

با رفتنت

تيشه به عشقمون نزن

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:32 توسط علي رضا| |


شبی مردی در خواب رویایی دید.
او در خواب دید که با معشوق خود در کنار دریا قدم می زند
.در آسمان صاعقه ای درخشید و صحنه زندگی وی  رقم خورد
.وی در هر صحنه دو رد پا مشاهده کرد که هر کدام متعلق به دو نفر بود
 ,یک رد پا متعلق به وی
 و دیگری متعلق به معشوقش
.وی لحظه ای به عقب نگریست
 و دید  که در خیلی از این مسیر تنها یک رد پا به چشم می خورد
وی مشاهده کرد که این رد پای تنها در زمانی است که
 او در سخت ترین و غمگین ترین لحظات زندگی به سر می برده است.
او از معشوق خود در این باره سوال کرد:
ای سرورم و ای هستی من
 ,در آن زمان که من تصمیم گرفتم به دنبال تو حرکت کنم
 تو به من قول دادی که با من همراه باشی
اما من می بینم که
  در سخت ترین لحظه های زندگی من را تنها گذاشته ای
 زیرا که تنها یک رد پا روی شنها مشاهده می کنم.
معشوق پاسخ داد :
فرزند عزیزم من حقیقتا به تو عشق می ورزم
 و هیچگاه تو را تنها نگذاشته ام
در تمامی مسیر با تو بوده ام
ودر سختیها همراهیت کرده ام
 و هنگامی که تو تنها یک رد پا روی شنها می بینی
,این زمانی است که من تورا در آغوش گرفته ام و حرکت می کنم ...
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:29 توسط علي رضا| |

میخوام بگم عاشقتم.....اما یه کم شرم میکنم

میخوام بگم دیوونتم......هی اشکامو خرج میکنم

میخوام بگم اما یه کم......بغض تو چشام خرج میکنم

یه وقتی مثل بچه ها.....خنده رو هاشا میکنم

مثل غریبه ها برات......پنهونی خنده میکنم

یه وقتایی تب میکنم.....واسه تو ناله میکنم

شهر زاد قصه گو تویی....لالایتو گوش میکنم

تنهام نزار که بیکسم.....اخماتو نامه میکنم

مثه همیشه صادقم.....وقتی شکایت میکنم

بغض میکنم سخته بگم

ببخشیدااااااااااااااااااااا

بهت........بهت......بهت حسادت میکنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:22 توسط علي رضا| |

برایت از عشق گفتم نشنیدی

از شور گفتم خندیدی

سکوت را شکستم گریستی

فریاد براوردم نماندی

به دنبالت امدم تا دور ندیدی

گفتم:شیدای عبورم نگذشتی

به راحت نشستم ننشستی

از عقوبت عشق ترسیدم فهمیدی

عاشقانه گریستم نگریستی

نهال عشق در سینه کاشتم شکستی

مرا بگوی تا چند اینگونه بمانم..........

بی تو جهنمی است.............

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 21:6 توسط علي رضا| |


Design By : Night Skin