تبليغاتX
شاعر تنها(جوجوي غريب) - من و پری < body>


شاعر تنها(جوجوي غريب)

ربنا قسم به ياسينت هرزه را به تو و به فاطمه ات حلال ميكنم

سلام

 

بزاريد از اين جا شروع كنم كه منو پري تو چت با هم اشنا شديم و به مرور عاشق و دلبسته هم شديم.

پري دختر خوب و مهربوني بود كه با بي پولي من كنار ميومد

در ضمن پري عاشق اسم من بود {علي}

.....

روز 17 فروردين رفتم خواستگاري پري

و پدرش تا جا داشت منو كوچيك كرد و مال دخترشو به روم زد

و در اخر بهم گفت برو سربازي بهت دختر بدم

به عشق پري و به خاطر پري دختري برام مهم نبود جز پري

منو پري روزهاي خوبي داشتيم تا اينكه يواش يواش سايه شوم تقدير افتاد رو خونه قشنگمون

حالا يك سال گذشته و من بايد ميرفتم به خاطر پري سربازي ولي دل كندن واسه جفتمون سخت بود

تا اينكه تو يه شرايط بحراني اسمم واسه سربازي در اومد و تو بدترين شرايط زندگي

منو پري از هم جدا شديم

روز اخر تو ترمينال وقتي ميخواستم برم و جدايي از پري برام مثل كابوس بود

من رفتم سربازي و تمام اميدم پري و محبت پري بود تو اموزشي داستان دختر داييم رو شد

كسي كه تو گذشته تو زندگيم بودو ديگه نبود و پري جاشو برام پر كرده بود

......

اولين شروع

.....

پري زنگ زد بهم و مثل هميشه قربون صدقه من نرفت و اين برام عجيب بود

تا اينكه معلوم شد پري خانوم واسه دلايل نا معلوم ميره خونه راضه و شروع ميكنه به گريه و كنجكاوي كه تو

چي ميخواي تو زندگي علي و راضيه هم كه فرصتو خوب ميبينه براي دوباره به دست اوردن من

از هيچ راستو دروغي دريغ نميكنه و پري هم اشتباه كردو به اين نتيجه رسيد كه من نامردم

ولي خدا تو شاهدي كه اينطور نبود

قسمت دوم

....................................

خلاصه براي اينكه پري از دست ندم ازش خواهش كردم كه از زندگيم نره

و بعد ار 2 هفته از صدقه سري پري خانوم كاريو كه نكردمو با منت تو سرم زدو مثلا منو بخشيد

اموزشي تموم شد و من با هزار اميد برگشم تهران به عشق ديدن پري

12 روز مرخصي داشتم

تو اين 12 روز پري به بهونه هاي مختلف منو پيچوند يه بار عمش مرد 3 روز بعد پسر عمش مرد

2 روز بعدشم تصادف كرد دستش شكست و واي كه من داشتم از ناراحتي دق ميكردم

و پري داشت مسير ديگه اي ميرفت و منه ساده فكر ميكردم بنده خدا مشكل داره

و ناراحت بودم از اينكه قدرت مالي نداشتم مشكلاتشو حل كنم

12 روز مثل باد گذشت و من راهي شدم برم پادگان نيرو دريايي بوشهر

و با كلي سفارش و دا تنگي از پري جدا شدم

يك ماه گذشت و پري روز به روز از من دورتر و دور تر ميشد

و من نميفهميدم دليلش چيه من غريب و تنها و دلتنگ پري بودم و پري خانم......

زنگ زدم گفتم من دارم ميام تهران ولي پري مثل اشغال باهام رفتار كرد و در ادامه گفت به خاطر ماموريت اداري داره ميره اردبيل

گفتم از اينجا مستقيم ميام اردبيل با هم كارت تموم شد برگرديم

يه دفعه هول كردو با كلي بازي منو پيچوند

منم از اونجايي كه جز پري هيچكسو نداشتم گفتم ميام تهران منتظر ميمونم برگردي.....

قسمت سوم

..........................

اومدم تهران هرچي زنگ ميزدم به پري از هر 100 بار يه بار به زور جواب ميداد و جالب اينجا بود كه

اين ماموريت اداري روز 5 شنبه و جمعه بود اونم اداره هزينشو نميداد

عجببببببببببببببببب!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه قرار بود پري مياد تهران بياد مستقيم خونه ما

اومد تهران و مستقيم منو پيچوند و رفت خونه عمششش

عجب!!!!!!!!!!!
من ديگه شكم داشت به يقين تبديل ميشد پري عوض شده بود اخلاقش سر زدنش و كلا پري بودنش

تو اون 6 روزم كه تهران بودم 2 بار پريو ديدم اونم با خواهش

راستي قبل اينكه برم پري بهم گفته بود دوست داره پالتو و پوتين بخره ولي پول نداره

پري ميدونست من ادم بي پولي هستم و نميتونم بخرم براش ولي به خاطر پري تونستم چه جوري؟؟

من يه ابر بانك داشتم كه هر 2 ماه يه بار 60 هزار تومن ارتش به حسابم ميريخت كه تا اخر سربازي ميشد تقريبا

600 هزار تومن من اون عابرو فروختم 200 هزار تومن و همه چيزي كه پري ميخواستو براش خريدم

ولي حالا ديگه ميدونستم جز من كساي ديگه اي هم تو زندگيشن ولي نمي خواستم باور كنم

اخه احمق بودم و ساده دل

رفتم پادگان با 10 هزار تومن پول واسه يه ماه و من يه ماه بي پولي كشيدم و صدام در نيومد

روزا ميگذشت و پري هم روز به روز ازم دورتر ميشد

تا جايي كه يه روز كه داشتم با پري حرف ميزدم خواستم مثلا خودمو لوس كنم كه پري مثلا نازمو بكشه

به جاش پري بهم گفت علي تو تنهايي به من چه!!!!!!!!!!!!!
واي خدا باورم نميشد دنيام داشت خراب ميشد گوشي رو گذاشتم و تصميم گرفتم پري رو واقعا فراموش كنم

2 هفته بدون خبر از پري گذشت و من داشتم ديوونه ميشدم

تا اينكه يه شب پري زنگ زد و گفت دوسم داره و جز من كسي رو نداره ولي داشت دروغ ميگفت

منم ديگه باور نميكردم تا دست گذاشت رو نقطه ضعف منو گريه كردو دوباره منو خر كردو منم گفتم كه دوسش دارمو تنهاش نميزارم

قسمت چهارم

..........................

دوباره شادو شنگول شده بودمو خدمت راحت برام ميگذشت

يه روز به پري شك عجيبي كردم و اينم بگم وقتي به كسي شك ميكنم حتما يه چيزي هست

و اينبار هم مثل هميشه شكم درست بود

به پري گفتم قسم قران بخور كه كسي جز من تو زندگيت نيست اما پري به جاي قسم منو پيچوند

و گوشي رو گذاشت و هر چي زنگ زدم ديگه جواب نداد

با يه دل خون رفتم دفتر فرمانده پادگان و بهش گفتم مرخصي مي خوام يا بزار برم يا

فرار ميكنم

گفت به يه شرط بهت مرخصي ميدم برگردي تبعيد ميشي جزيره

منم با كمال ميل قبول كردم و راه افتادم اومدم تهران رسيدم خونه لباس عوض كردم راه افتادم طرف كرج

كه برم دانشگاه پيش پري

بين راه بهش زنگ زدم گفتم من مرخصي گرفتم بيام تهران. بيام؟ گفت

نه نه نهههههههههه و گوشيو گذاشت

نميدونيد چه جوري دلمو شكست

رسيدم تو دانشگاه به خودم گفتم اگه بفهمم دوسم نداره واسه هميشه ميرم اما بايد سر در بيارم چي شده

پشت در اتاقش كه رسيدم بهش زنگ زدم به زور جواب داد گفتم دوسم داري؟؟؟؟؟؟؟
گفت نههههههههههههههههه و گوشي رو قطع كرد

درو باز كردم رفتو تو جا خورد بهش گفتم حلقه اي رو كه دستت كردم پس بده اما

حلقه دستش نبود تو كشو بود ميدونيد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ الان ميگم

عشق قديمي پري خانوم دوباره برگشته بود و پري خانوم هم بي خيال من شده بود

نه اين نامردي بود

كار به جايي رسيد كه نگاه كرد بهم و گفت حالم ازت به هم ميخوره

و منم دلشكسته از اتاق اومدم بيرون

پري انتخابشو كرده بود بعد از 3 سال با من بودن و كلي اتفاق منو كنار گذاشت و رفت پيش علي عشق قديميش

حالا فهميديد چرا اسم علي رو دوست داشت؟؟؟!!!

....

بخونيد اخرين اس ام اس هاي پري رو به من

ازت حالم به هم ميخوره

كثافت پست!!!!!!!
به خاطر تو عوضي علي رو گريه انداختم و علي با اون چشماي نازش رفت!!!!

علي چند بار اومده دانشگاه و به خاطر تنها گذاشتنش ازم خواسته ببخشمش

و منم بخشيدمش

و در اخر بهم گفت جاكش دييوس زنگ نزن

چشم پري خانوم ديگه بهت زنگ نميزنم

قسمت اخر

............................

رفتم تو وبلاگ پري و ديدم عكس علي اقاشو گذاشته تو وبلاگش و ......

..................................

در كل پري منو به خاطر پول ول كرد و رفت طرف علي

منم ديگه پذيرفتم اين نا مردي رو

من خيلي چيزارو تو اين داستان به خاطر ابروي پري حذف كردم

و در اخر ازتون ميخوام به عكسهاي من نگاه كنيد و بعد بريد به وبلاگ پري

و عكس عليه پري هم ببينيد

و خدا وكيلي قضاوت كنيد چرا پري منو ول كرد و علي رو ترجيح داد جوابي كه من هنوزم نگرفتم

و ديگه هم نميخوام بگيرم

چون چيزايي از پري فهميدم كه نه تنها من ديگه نميتونم قبولش كنم حتي اگه اون علي هم بفهمه دورش ميندازه

و من هنوزم باور نميكنم اين دختر همون پري پاك و مهربون و نجيب منه

پري باخت خيلي ارزون و من ميدونم پشيمون ميشه و بر ميگرده اما پري ديگه بر نگرد چون پيش من و خداي من ديگه ابرويي نداري

تو به خاطر پول و ... منو تنها گذاشتي

واگذارت به خانوم فاطمه زهرا هرچي خانوم ميدونه درسته سرت بياد

و اينم شعري هست كه امروز به خاطر پري نوشتم

خودتون بگيد من واقا اينقدر بدم كه پري رفت شايدم پري روز قيامت پيش خدا بتونه جواب اين چرا هارو بده

ممنون از همتون كه به غم يه عاشق پاك باخته توجه كرديد

درسي نبود هرانچه در سي نبود

...................................

خداحافظ براي هميشه

.............................

..........................................

..............................................

......................................

سكوت

به نام كسي كه براي عشق سكوت كرد

قسم به خالقي كه از اسمان هبوت كرد

سلام به پاك دامني كه كه به نام عشق شروع كرد

درود به خدا كه عاشقانه براي ادم طلوع كرد

درد مندم خدا دست به دامانت

رفت رفت.... خداست همراش!!!!؟

دل شكسته ام .. برس به فريادش

اه ه ه اين دل نگيره دامانش

ركوع بنده ات خدا ببين شكسته شد كمرم

سجود ميكنم خدا دخيل بسته رسول اكرمم

بغض داده اي خدا!!! براي چه گريه كنم؟

عاشقي امانتم داده اي !!! به كه تكيه كنم؟

بي پناهم و سرگردان بگو بگو خالق خوبم

بگو كجاست كسي كه بوده مرهم جونم

دست روانه ميكنم قنوت ميبندم

خدايم ببين

سكوت ميكنم

شكايت او را به نور ميكنم

ربنا ... قسم به {يس} ياسينت

هرزه را به تو و فاطمه ات حلال ميكنم

..............................................................


ادرس وبلاگ پري رو گذاشته بودم كه يه دوست گفت برش دارم به خاطر ابروي پري

و من برداشتم اينم اخرين كاريه كه واسش كردم

خدايا به حق خانوم فاطمه با تمام ظلمي كه كرد مي بخشمش

و ازت ميخوام خوشبختش كني

اين شرط منه براي بخشيدن پري

پري خوشبخت شو اين يه دستوره!

..........................................................


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:45 توسط علي رضا| |


Design By : Night Skin